شب چلهي چلچراغ امسال با يادي از زندهياد قيصر امينپور و اهداي ده نشان افتخار به برگزيدگاني از حوزهي دفاع مقدس، سينما، ورزش، ادبيات، موسيقي و... به پايان رسيد.
به گزارش خبرنگار هنري خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در ابتداي اين مراسم كه ساعاتي قبل در سالن ميلاد نمايشگاه بينالمللي تهران برگزار شد، "نشان افتخار" اين نشريه به فرزند شهيد محمد بروجردي - از رزمندگان دفاع مقدس - اهدا شد.
همچنين نشان "افتخار ملي در حوزه ورزش" به نمايندگان تيم ملي واليبال نوجوانان ايران اهدا شد.
در بخش "محبوبيت نسل سوم" نيز نشان افتخار با حضور هانيه توسلي و علي ميرميراني به عادل فردوسيپور اهدا شد.
در بخش ديگري از مراسم، نشان "افتخار ملي موسيقي" از سوي خوانندگان و مخاطبان نشريه به محسن نامجو به عنوان اعجوبهي موسيقي معاصر ايران اهدا شد.
در ادامه، "نشان افتخار ملي ادبيات ايران" به هوشنگ مرادي كرماني اهدا شد كه اين جايزه توسط بهاره رهنما و فرزاد حسني به اين نويسنده داده شد.
نشان "افتخار ملي فعاليتهاي اجتماعي" را هم به مهتاب كرامتي - بازيگر و نمايندهي حسن نيت يونيسف در ايران - اهدا كردند.
"نشان افتخار ملي نسل سوم و محبوب" نيز با حضور بهزاد فرهاني به دخترش گلشيفته فرهاني تعلق گرفت.
"نشان افتخار ملي حوزه سينما" با حضور منصور ضابطيان و پگاه آهنگراني به پرويز پرستويي اهدا شد.
چلچراغيها "نشان ملي يك عمر افتخار" را با حضور فريدون عموزاده خليلي به پوران شريعت رضوي اهدا كردند.
همچنين با اهداي لوح تقديري به همسر زندهياد قيصر امينپور، ياد اين شاعر را گرامي داشتند.
در ادامه اهالي چلچراغ به پاس گذشت يك سال از اهداي نشان خلاقيت هنري شب چلهي گذشتهي خود به مهران مديري و پيمان قاسمخاني دوباره لوح تقديري را براي يادآوري اين مساله به اين دو هنرمند اهدا كردند.
همچنين در بخش ديگري از اين مراسم از سهيل سلماني و شيما شهرابي به عنوان اعضاي فعال نشريه تقدير شد.
در بخش پاياني اين مراسم با حضور سيدمحمد خاتمي - رييس مؤسسهي گفتوگوي فرهنگها و تمدنها -، به حافظ تفألي زده شد و مراسم با عكس يادگاري نويسندگان چلچراغ و رييسجمهور پيشين كشورمان - به پايان رسيد













شماره ی شنبه ی 40چراغ جمعه گیرمون اومد!البته من نرسیدم روز 5شنبه
برم...(نشست خوانندگان و نویسندگان چلچراغ) آره خلاصه از آیدا عزتی و آقای
امیری و آقای اکبرپور امضا گرفتیم....منم نظر دادم.یه صندوق خیلی جالب بود
که میتونین عکسش رو تو بقیه وبلاگ های 40چراغی ببینین....



خداي خوبي گفت : « روزت به خير برادر . »
خداي بدي پاسخي نداد .
خداي خوبي گفت : « امروز سرحال نيستي . »
خداي
بدي گفت : « درست است ، زيرا اين روزها مرا با تو اشتباه مي گيرند ، مرا
به نام تو مي خوانند و با من چنان دفتار مي كنند كه گويي من توام و اين
مرا خوش نمي آيد . »
خداي خوبي گفت : « اما مرا نيز با تو اشتباه مي گيرند و مرا نيز به نام تو مي خوانند . »
خداي بدي راه خويش گرفت و رفت ، در حالي كه به بلاهت انسان لعنت مي فرستاد .
جبران خلیل جبراناین و خودم گفتم به تنهایی و بدون کمک!
خب راستش و بخواین....
واسه چی راستشو میخواین؟
آها میترسین الیاس به من گفته باشه دروغ بگم؟
میدونین یه ساعته دارم دنبال یه مطلب که با حال و هوام بخونه که بتونم بزارم تو وبلاگم میگردم؟
آخرشم فهمیدم قلم، قلم خودم باشه بهتره
این و نمیدونم از کجا فهمیدم!
خلاصه بگم...
کاش از این شبا فقط اشک نمونه
فقط اسم شب احیا نمونه
کاش بدونیم علی کی بود؟!
کاش من و تویی که دیشب واسه علی با مداحی های الکی تلویزیون گریه کردیم...
یه کتاب از زندگینامه علی میخوندیم...
نه!
خوندنش فایده نداره...باید عمل کرد...
بیخیل بابا؟!!! عمل کجا بود؟ میخوای دکتر پژوهان و خبر کنیم؟
نمیدونم!اصلا من چرا دارم نصیحت میکنم؟اصلا کی و نصیحت میکنم؟من که دارم فقط افکارمو مینوسم...
دلم تنگه...
نمیدونم تا شب احیای دیگه زنده هستم یا نه؟!
نمیدونم چقدر به شیطون نزدیک شدم....
امشب به این نتیجه رسیدم که انگار چندین کیلومتر از خدا دور شدم...
انگار دیگه با هیچ آبی نمیشه قلب منو پاک کرد...
ولی مگه نه این که خدا ارحم الراحمین هست؟
خدایا نمیدونم چه جوری باید بگم.من از اون حرف قشنگا بلد نیستم...
فقط یه جمله:دلم خیلی برات تنگه...
میدونم تو از رگ گردن نزدیک تری...ولی حیف ما آدما همش افق های دور و نیگا میکنیم نه نزدیک خودمون رو...
دلم برات تنگه...
کمک تورو تا حالا هزار بار دیدم...
حالا دوباره ازت کمک میخوام.دوباره توبه میکنم...
ببخش خدایا...به حق همین شب....
دوست دارم خدایا
نمیدونم! یه عالمه فکر توی سرم دارم! ولی وقتی یاد یه چیزی میفتم انگار از یه جای بلند پرتم میکنن پایین!دیگه نمیدونم چی کار کنم....ولی ادامه میدم! تا وقتی که نفس دارم ادامه میدم....
این شعری هست که اون دفعه تو وبلاگ هاتون کامنت گذاشتم!البته کامل نیست چون میدونم کاملش از حوصله تون خارجه...بخون! ضرر نمیکنی!نخوندیم که دیگه هر طور تو راحتی....
راستی یه چیزی یادم افتاد...این شعر و دادم یکی از دوستای نتی(!) خوند.میگفت اگه این و بزاری جلو دوستای من که بلک متال(!) گوش میکنن جلو روت بالا میارن!شما هم این طوری هستین؟؟
دلتنگی های آدمی را باد ترانهای میخواند،
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و
هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند،
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشقهای نهان و
شگفتگیهای بر زبان نیاورده،
در این سکوت حقیقتی نهفته است،
حقیقت تو و من.
برای تو و خویش
چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را
در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود،
برای تو و خویش
روحی که این همه را در خود گیرد
و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود
ما را
از خاموشی خویش بیرون بکشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوئیم .
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
و گر نه میشکنیم بالهای دوستیمان را
اگر می خواهی نگهم داری؛ دوست من
از دستم میدهی
اگر میخواهی همراهیم کنی؛ دوست من
تا انسان آزادی باشم؛
میان ما همبستگی
از آن گونه میروید
که زندگی ما هر دو تن را غرق در شکوفه میکند.
من آموختهام که به خود گوش فرا دهم
و صدایی بشنوم که با من میگوید
این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد،
نیاموختم گوش فرا دهم به
صدایی را که با من در سخن است و بی وقفه میپرسد
من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد .
شبنم و برگها یخ زده است و آرزوهای من نیز،
ابرهای برف زا در آسمان بر هم میپیچد،
باد میوزد و طوفان در میرسد،
زخمهای من میفسرد .
یخ آب میشود در روح من در اندیشههای من،
بهار حضور توست، بودن توست .
کسی میگوید،
آری،
به تولد من، به بودنم ، ضعفم ، ناتوانیم، مرگم
کسی میگوید آری به من به تو
و از انتظار طولانی شدن شنیدن پاسخ من،
پاسخ تو خسته نمیشود .
با افکندن خود به دره شاید
سر انجام به شناسایی خود توفیق یابیم .
زیر پایم زمین
از سم ضربه اسبان می لرزد،
چهار نعل می گذرند
اسبان وحشی گسیخته افسار،
وحشت زده به پیش می گریزند،
در یالهایشان گره می خورد آرزوهایم
دوشادوششان می گریزد خواستهایم،
هوا سرشار از بوی اسب است و غم و اندکی قبطه،
در افق نقطه های سیاه کوچکی میرقصد و
زمینی که بر آن ایستادهام دیگر باره آرام یافته است،
پنداری رویای بود آن همه،
رویای آزادی با احساس حبس و بند .
در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن ،
همدلی صادقانه،
وفاداری ریشه دار،
اعتماد کن .
از تنهایی مگریز،
به تنهایی مگریز،
گهگاهی آن را بجوی و تحمل کن
و به آرامش خاطر مجالی ده .
یکدیگر را میآزاریم بی آنکه بخواهیم،
شاید بهتر آن باشد که
دست به دست هم دهیم،
دستی که گشاده است،
میبرد،
میآورد،
رهنمونت میشود به
خانهای که نور دلچسبش گرمی بخش است .
مارکوت بیگل
ترجمه شاملو
این شعر واقعا قشنگه!تک تک کلماتش!اگه دوست داشتین بگین کاملشو بزارم....
شب خوش
التماس دعا